خرید بک لینک
دیروز معلم فارسیمون(اقای مجلی زاده) گفت:اقای کاظمی هواست باشه تا ننداختمت بیرون... منم وسایلمو جمع کردم گفتم زحمتتون میشه خودم رفتم بیرون... موقع بیرون رفتنم گفت اگه رفتی بیرون میندازمت،منم با کمال پرویی گفتم شما بنداز من نمرمو خودم میخرم... بعدشم رفتم تو آبدارخانه پیش اقای باقری(مستخدم مدرسه)،زنگ که خورد رفتم سر ه کلاس... والا مرتیکه فکر کره من زیر دستشم!!!!!! ولی عاشق اون حرف خودم شدم که گفتم خودم نمرمو میخرم.

برچسب: نویسنده: کوروش زارعی تاريخ: سه شنبه 16 آذر 1395 ساعت: 11:34

امروز امتحان اجتماعی داشتیم(با اقای فاتحی)... اقای فاتحی خیلی با من خوبه بعدا دیشب درس 3 و 4 رو خیلی خوندم... دفعه قبل امتحانمو خراب کردم شدم 14،امروز وقتی برگمو دید گفت افرین اقا عارف از کی تا حالا درست خوب شده... منم گفتم از وقتی که شما یاد گرفتید درست و حسابی درس بدید(بچه ها هم از خنده کف کلاس)... بنده ی خدا هیچی نگفت فقط گفت برو بشین(البته با خنده)،خودشم بدش نیومده بود!! خدایا ببخشید ولی خب چیکار کنم نمیتونم زبون نریزم.

برچسب: نویسنده: کوروش زارعی تاريخ: سه شنبه 16 آذر 1395 ساعت: 11:34

15 سال گذشت...

15 سال از عمر من

15 سال خوب و بد

15 سال زشت و زیبا

و 15 سال پر خاطره

برچسب: نویسنده: کوروش زارعی تاريخ: سه شنبه 16 آذر 1395 ساعت: 11:34

صفحه بندی